X
تبلیغات
رایتل




























دلخسته

قصه ی دلتنگی های مـن






روزى نبود که به سراغم بیاید و


قبل از سوار شدن به ماشین،


دسته گلى روى صندلى نباشد!


روزى نبود که از صبح که چشم باز میکرد،


قربان صدقه ام نرود!


روزى نبود که تمامِ بى حوصلگیم را به جان نخرد!


روزى نبود پشتم قرصش نباشد!


روزى نبود که خودم را،


خوشبخت ترین آدمِ روىِ زمین تصور نکنم!


فقط یک روز بود که میانِ یک بگو مگوى ساده،


منتِ تمامِ کارهایى که کرده بود را،


سرم گذاشت...


از آن روز به بعد


هر چه خواستم


هر چه جان کَندم،


دیگر نتوانستم دوستَش داشته باشم!






نوشته شده در جمعه 17 آذر‌ماه سال 1396ساعت 12:41 ب.ظ توسط شادی نظرات (35)




اولین دیدارمان را یادت هست

توشدی مهمان جانم یادت هست

در هجوم و فوج ، فوج مردمان

چون مه رخشان و تابان یادت هست


آمدم سویت صدایت در سرم

میزدم مردم کناری از بَرَم

تا رسم پیش تو ای یار عزیز

تا ببینم روی ماهت ای عزیز


تا رسیدم بر بلندای زمین

گوشه ی چشمی نگاه کردی به من

نور چشمانت مرا مجذوب کرد

دیدگانم پر شد از چشمان تو


ایستادلحظه ای قلب و زبان من زشوق

من چه گویم ، من کجا و او کجا

یک ندا آمد که ای خام و جوان

طرح کن این مسئله با عشق خود


بعد از آن من آمدم با حوصله

طرح کردم عشق خود را من به تو

میگذشت هر روز از این عشق نهان

هر روز وابسته و دل بسته تر از روز قبل



 شبی با توگفتم که  عاشق شدم

برایت از عشق گفتم تا به صبح

همچو مرغ عشقی که عاشق شده

تا به صبح غزل خوان عشقت شدم


با ندایی همچو شیر خشمگین

بر من عاشق چنین گفتی سخن

من بلد نیستم عشق و عاشقی

دوست هستیم آن هم ساده و بی عاشقی


درتمام طول این گفت و شنووود

من به تو گفتم که عاشق میشوی

سعی خود را میکنم عاشق شوی

عشق را با تمام جان و دل لمسش کنی


آن شب از هر طرف غم می وزید

تو به من گفتی مکن سعی و تلاش

من توانم نیست وارد شوم در عشق تو

کار من نیست این عشق و عاشقی


روزها وشبها در پی هم هی گذشت

عمر هر روز یک جوری می گذشت

حال  من گویم چه شد آن عاشقی

هردو هستیم عاشق و مجنون هم


نوشته شده در دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1396ساعت 05:38 ب.ظ توسط شادی نظرات (19)





میدونی مرد؟


 از یه جایی بعد دوره ی اینجور عشقا میگذره؛


فلان ریمل و فلان خط چشم و کدوم لباسم با کدوم شالم سِته 


و وقتی نشستم


 رو به روش دستمو چجور بذارم


 زیر چونم و باکدوم زاویه بخندم 


که بیشتر دلش بلرزه!


قشنگ بودن خوبه ها؛


ولی تهِ تهش اونی میمونه


 که داغون و خسته و لهتم دیده.


 عرق ریزون تابستون با ارایش ریخته 


و موهای فرخورده 


و صورت خیس


 و کلافه باهاش دوئیدی،


 باهاش خندیدی،


 باهاش غر زدی


 به هرچی گرما و آفتاب کوفتیه


 و برف ریزون زمستون 


با صورت سرخ و سفید پیچیده شده لای شالگردن که ازش


 فقد دوتا چشم مونده دلت گرم شده کنارش.


میدونی مرد؟


آدم مگه چی ازین دنیا میخواد 


جز اینکه یه نفر داغون و له و خستشو هم بخواد؟


 که داغون و له و خستم


 که باشه بتونه باهاش بخنده 


و مهم نباشه


 اگه ریملش ریخته


 یا رنگ رژش رفته یا لباسش لک شده 


و با معشوقه های باپرستیژ توی کتابا زمین تا آسمون فرق داره!


 آدم ته تهش تنهاییشو با اونی تقسیم میکنه 


که خیالش راحته 


کنارش هرجوری هم که باشه،


 "خودشه"..

وگرنه خیابونا پره از آدمایی که انگار بایِ "کی از همه قشنگتره؛


من من من من"


 راه انداختن.


حالا تو با آرومترین صدایی که از خودت سراغ داری بپرس


 "کی از همه ی دنیا بیشتر منو میخواد؟" به شرفم 


قسم 


اگه بلندتر از همه داد نزدم:


 "من!"




نوشته شده در یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1396ساعت 04:00 ب.ظ توسط شادی نظرات (66)





حرفهای تنهایی


این سن

 برای من خیلی زیاد است،

باید بی خیال شناسنامه ام شوم،

ونگذارم عمر بر باد رفته ام اینهمه

گردوخاک به پا کند!

هنوز پر از شیطنت های سرکوب شده ام؛

دست هایم

پراز خواسته هایی است که اجابت نشده اند!

نوجوانی را میان بر زده ام،

جوانی هم به سرعت نور از من دور شد...

هرطور که شده باید

تاریخ رفتنم را چند دهه به عقب بیندازم،

هنوز به اندازه ی کافی

به عزیزانم نگفته ام دوستشان دارم؛


تازه ازبند افکار پوسیده رها شده ام؛

تازه ترس هایم را ترسانده ام!

وزیاد نمیگذرد که دریچه ی ذهنم را

به روی تمام روشنی هایی که

مرا شادوآزاد میکنند،باز گذاشته ام،


نه! این سن  با احساس من خیلی فاصله دارد،

باید عددهای شناسنامه ام را بهم بریزم،

وافکارواحساساتم را نونوار کنم،

من از روزگار سهمم را نگرفته ام...


باید بار سنگین سن وسالم را

زمین بگذارم وراه بیفتم؛

من هنوزدر ابتدای زندگی  کردنم...!





نوشته شده در جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 07:29 ب.ظ توسط شادی نظرات (44)





افسوس که من و " تو "


دور از هم پیر میشویم


و


طعم شیرین تاب دادن


نوه هایمان را هیچوقت نمیچشیم چقدر حیف که


حساب موهای سپیدت را


نمیتوانم نگه دارم


و


چروک دور چشمهایت


دور از چشم من


عمیق میشوند


چقدر دلم میخواست


وقتی نمره عینکت را

 

بالا میبردی و


عصای تازه میخریدی


کنارت باشم



آنوقت خودم


دو نمره از چشمانم و


کمی از قوت پاهایم را


دو دستی تقدیمت میکردم



چقدر تلخ که


اجبار از خواستن


قویتر است



چه حیف


اما من و " تو "


دور از هم پیر میشویم






نوشته شده در جمعه 7 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 11:39 ق.ظ توسط شادی نظرات (110)






تو را....!!!!


تمامی تو را...!!!!


نگاه مهربانت را....!!!!!


غرورنهفته درصدایت را...!!!!


 خستگی هایت را....!!!!!


همه را در امن ترین جای دلم جای می دهم


و هرصبح سرک می کشم به این دارایی عزیز،،،، 


وشبها هوشیار ونگهبان به خواب می روم،،، 


و اگرکسی بپرسد شغلت چیست؟؟؟؟؟


پاسخ میدهم ؛


خزانه دار یک


  "عشق مهربان"





نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1395ساعت 11:50 ق.ظ توسط شادی نظرات (78)






دستم را بگیر!


همین دست برایت


ترانه عاشقانه نوشته


همین دست، سوخته


در حسرت لمس دست‌های تو


همین دست


پاک کرده، اشک‌هایی را


که در نبودت به گونه دویدند


این دست، پینه بسته


از نوشتن مداوم نام تو..


دستم را بگیر


و از خیابان زند‌گی


بگذران مرا!






نوشته شده در جمعه 13 فروردین‌ماه سال 1395ساعت 06:18 ب.ظ توسط شادی نظرات (44)





یکی از روزهای چهل سالگی ات


در میان گیر و دار زندگی ملال آورت


لابه لای آلبوم عکس هایت


عکس دختری مو مشکی را پیدا میکنی



زندگی برای چند لحظه


متوقف می شود


و قبض های برق و آب برایت بی اهمیت



تازه میفهمی


بیست سال پیش


 چه بی رحمانه


 او را


در هیاهوی زندگی جا گذاشتی!







نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1394ساعت 12:59 ق.ظ توسط شادی نظرات (44)







شنیده بودم قلب هر کس


به اندازه مشت گره کرده اش است...


مشت میکنم...


و خیره می شوم به انگشتان گره خورده ام...


دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم...


چقدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم!


در عجبم از این کوچک نحیف! که چه به روزم آورده!


وقتی تنگ می شود...


می خواهم زمین و زمان را بهم بدوزم!


وقتی می شکند...


چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند!


وقتی که می خواهد و نمی تواند...


موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم...


در عجبم از این کوچک نحیف







نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394ساعت 10:44 ب.ظ توسط شادی نظرات (130)






دست میکشم
به موهایم
بلند تر شده اند

زنان
وقتی از پیر شدن می ترسند
موهایشان را
بلند می کنند
و اهمیت می دهند
به آنچه که عمر
با خط بریل
زیر چشمهایشان می نویسد

اهمیت ی ندارد دیگر
اینکه زیر پایم 
چقدر سست است
زیر پای زندگیمان 
سست تر

من یک کوه یخی بزرگم 
که دیگر مهم نیست
به کدام کشتی باری
برخورد میکنم
جهان من روزی
بند 
شکستن یک قوری چینی بود 
دلم برای اهمیت های کوچکم تنگ است 

و دیگر 
حتی مهم نیست
دوستم داری
یا نه
آدم روزی به جایی می رسد 
که می تواند 
از خودش هم
بکند 
مثل کندن پوست از کف دستش
و کشیدن ناخنها.....


زن جای لکه های بی ربط روغن را 
روی اجاق گاز 
از بر است.
و لکه های دستمالهای آشپزخانه را اما
این لکه ی بغض 
کجای روح من است؟

امشب نمی دانم 
چه مرگم است
چیزی توی دلم هست
میشویم نمی رود
میسابم 
عمیقتر می شود 
دست میکشم به موهایم
بلند تر شده اند
دست میکشم به رویاهایم
کوتاهتر
دست 
به دستم
سردتر.



نوشته شده در سه‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1394ساعت 12:04 ب.ظ توسط شادی نظرات (106)

  1    2    3    4    5    ...    38  >>