X
تبلیغات
نماشا
رایتل




























دلخسته

قصه ی دلتنگی های مـن









   شمارش معکوس آغاز می شود...


     به روز رفتنت نزدیک میشویم   


           رفتنی اجباری و طولانی         


   چقدر غمگینانه و شاد 


     چه احساس عجیبی  



 شمارش معکوس آغاز میشود...


نمیدانم این روزهای آخر 


 این لحظات پایانی با تو بودن را


    دلتنگی کنم و اشک بریزم   


          بیتاب رفتنت شوم        


  یا بیخیال و خندان


    از ثانیه های خاموش آخر  


       لذت برم      



شمارش معکوس آغاز میشود...


 ساعت روی دیوار


حریص شکنجه ی من میشود


و نیشخند میزد


این روزهای پایانی را




باز به سراغ این دفتر آمده ام


که گذشته مان را در آن نوشتیم


غم و شادیمان


گلایه هایمان از دنیا و آدمها


قرارهای پنهانی و عاشقانه


و دل سپردن های ممنوعمان



اکنون چه بنویسم؟


که خواب به چشمانم نمی‌اید


که میخواستم همسفر تو باشم


که در نبودت گریه ها خواهم کرد


دل شکسته خواهم شد


بیتابی خواهم کرد


و غریبانه خاموش خواهم شد...



چقدر این حرفها تکراریست


هزاران بار به تو گفته ام


و مهربانانه شنیده ای


و صبورانه وعده ها داده ای


و دلگرمم کرده ای 


که چشم برهم زنی


مرا دوباره کنارت خواهی یافت



قلمم را با خود ببر


اگرنه


    تلخ خواهم نوشت   


         شعرهای تنهایی را       



این شمارش معکوس


عجب با عجله میگذرد...





نوشته شده در سه‌شنبه 7 آبان‌ماه سال 1392ساعت 01:04 ب.ظ توسط شادی نظرات (750)