X
تبلیغات
نماشا
رایتل




























دلخسته

قصه ی دلتنگی های مـن











قربان وجودت


که وجودم زوجودت


 بوجود آمده مادر



    




خــداونــدا زیــباترین لحظــه هــا را نصیب مـــادرم کــن

که

 زیــباترین لحظـه هـایش را بخاطر مـن از دست داده است





       



مادر؛


روسری ات را بردار تا ببینم، بر شبِ موهایت؛


چند زمستان برف نشسته است؛


تا من به بهار رسیده ام …!



           



یادت هست مادر؟

اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا یک لقمه بیشتر بخورم ...

یادت هست؟

شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیو ران؛

می گفتی بخور تا بزرگ بشی

آقا شیره بشی

خانوم طلا بشی

و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم

حتی بغض های نترکیده ام را...


         

نوشته شده در شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393ساعت 12:22 ق.ظ توسط شادی نظرات (592)