دلخسته

قصه ی دلتنگی های مـن




اولین دیدارمان را یادت هست

توشدی مهمان جانم یادت هست

در هجوم و فوج ، فوج مردمان

چون مه رخشان و تابان یادت هست


آمدم سویت صدایت در سرم

میزدم مردم کناری از بَرَم

تا رسم پیش تو ای یار عزیز

تا ببینم روی ماهت ای عزیز


تا رسیدم بر بلندای زمین

گوشه ی چشمی نگاه کردی به من

نور چشمانت مرا مجذوب کرد

دیدگانم پر شد از چشمان تو


ایستادلحظه ای قلب و زبان من زشوق

من چه گویم ، من کجا و او کجا

یک ندا آمد که ای خام و جوان

طرح کن این مسئله با عشق خود


بعد از آن من آمدم با حوصله

طرح کردم عشق خود را من به تو

میگذشت هر روز از این عشق نهان

هر روز وابسته و دل بسته تر از روز قبل



 شبی با توگفتم که  عاشق شدم

برایت از عشق گفتم تا به صبح

همچو مرغ عشقی که عاشق شده

تا به صبح غزل خوان عشقت شدم


با ندایی همچو شیر خشمگین

بر من عاشق چنین گفتی سخن

من بلد نیستم عشق و عاشقی

دوست هستیم آن هم ساده و بی عاشقی


درتمام طول این گفت و شنووود

من به تو گفتم که عاشق میشوی

سعی خود را میکنم عاشق شوی

عشق را با تمام جان و دل لمسش کنی


آن شب از هر طرف غم می وزید

تو به من گفتی مکن سعی و تلاش

من توانم نیست وارد شوم در عشق تو

کار من نیست این عشق و عاشقی


روزها وشبها در پی هم هی گذشت

عمر هر روز یک جوری می گذشت

حال  من گویم چه شد آن عاشقی

هردو هستیم عاشق و مجنون هم


نوشته شده در دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1396ساعت 05:38 ب.ظ توسط شادی نظرات (42)