دعای باران چرا؟
دعای عشق بخوان!!!
این روزها دلها تشنه ترند از زمین...
خدایا کمی عشق ببار...
فراموش کردنت به معجره می ماند؛
وقتی دیوار های خانه هم تو را به یادم می آورند..
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد, پس چرا عاشق نباشم ...?
کاش میدانستم چیست ، آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست . . .
برای من که دلم از سکوت لبریز است
صدای پای تو از دور هم دل انگیز است
سکوت میکنم چون دیگر نمیدانم چه کنم با این دنیا....
بهترین لحظه برایم زمانیست که چشمانم را می بندم و به تو فکر می کنم.
ادامه...
یه نفر هست ، توی وبلاگ سارا هم میاد کامنت میذاره اسمشم تارا ست خب؟ بعدش این تارا خانوم اومدن تو وبلاگ من کامنت گذاشتن که: ببخشید شما با شادی جان همکلاسی هستید؟!! وااااااااااای شادی منو میگی اینجوری بودما : الهـــــــــــــــــــــــی بمیرم چه سوالی به ذهنشون رسیده...!!!
خـــــــــــــــــــــــــــــــوب خوب همکلاسیم دیگــــــــــــــــــه فقط من یه چند سالی زودتر تموم کردم مگــــــــــــــــه نه؟
سلام شادی جان !!!! کلـــــــــــــــــی از جواب هایی که دادی خوشم اومد !!! جیــــــــــــــــــــــــــغ !!!
سلام عزیزِ دلــــــــــــــــم قربونت برم خانومـــــــــــــم جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفــــــــــــــــش چقده دلم میخواست الان میومدم یاهوو باهات میحرفیدم کلی حرف دارم واست که بزنم حیف که ناهار دعوتم دادِ همشون درومده دیگه زنگ پشتِ زنگ ولی گفتم حتمـــــا باید نظراتِ قشنگتو تایید کنم بعد برم میدونستم میای سر میزنی شب یا فردا میام پیشت با کلی نظرِ تـــــــــــــــوپ وای امروز نرسیدم به بقیه دوستایِ گلمم سر بزنم شرمندشونم حتمآ فردا میام با گوشیم میام نظراتی که دادیو میخونم از تو مهمونی گلکم حتمـــــآ دوسِت دارم خیلی زیاد ببینم لجِ کی در میاد ووووووی واسه مامانِ مهربونم سلامِ ویژه منو برسون این بوس مخصوصِ تــــــــــو (بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس) این بوسم جا من از مامامن گلیت بکن(بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس)بکنیا یادت نره همین الان
خیلی دوستت دارم... کاش منم مثل تو باشم که درونم همیشه لباس بچگونه تنش کنه و موهاشو خرگوشی ببنده و جیغ بنفش بکشه که من شادم ... دنیا هر چی میخواد باشه ...
من مطمئنم تو از من خیلی بهتری زهرا جان دختری به شادی و سرزندگی تو تا آخر شاده شاده گلم شک نکن در ضمن این جیغِ بنفشو خیلی خوب اومدیـــــــــا من عاشقِ رنگِ بنفشم مخصوصآ رنگِ بلوزی که تو پستِ چند وجب در چند وجبم تنشه خانومه وای این رنگو میبینم دلم قیلی ویلی میره همچین ضعــــــــــــــف میرم که نگــــــو
به نظرت آخرین پستمو حذف کنم ؟ یا بذارم به عنوان یادگار روزای دلشکستگی و یه پست جدید بذارم؟ نظرت خیلی برام مهمه ...
به نظرم بزاری بمونه بهتره دوست دارم هر وقت میبینیش یادت بیاد که چقدر خوب ومنطقی فکر کردی و خودتو جموجور کردیو رو پاهایِ خودت با تصمیم درست و با اراده یِ قوی ایستادی عزیزِ دلم خیلی خوشم اومد مثلِ بعضی از این دخترایِ لوسو نازک نارنجی که زانویِ غم بغل میکننو کاسه یِ چه کنم چه کنم دستشون میگیرن وفکر میکنن دنیا به انتها رسیده دیگــــه؛ نبودی گلم
یه درس بزرگم گرفتم ... هیچ عشقی واقعی نیست ... دنبالش می دوی و میرسی به تنهایی ... به گریه ... اما تنها عشقی که واقعیه... و همیشه کنارته ... و وقتی با پای شکسته هم دنبالش بری ، خودش میاد به استقبالت ، خداست ... خدایی که وقتی تنهای تنهاییم هم خیالمون راحته که هست تا باهاش دردودل کنیم ... مگه نه ...؟
بعد کلی با خودم عهد بستم که دیگه امیدوار باشم به زندگی و به این چیزا فکر نکنم و بیشتر به درسم توجه کنم !!! به خودم قول دادم که شاد باشم و از دنیای کودکانه ام لذت ببرم و هیچ غمی رو راه ندم به خودم قول دادم بیام وبلاگت و همه چیو برات بنویسم به خودم یه قول دیگه هم دادم که زدم زیرش ... این که...
خب ... بعدش به خاطر این خیال پردازیام کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گریه کردم !!! وای شادی نبودی ببینی همه ی آب بدنمو تبدیل به اشک کردم...!!!!
الهــــــــــــــــــی نباشم
ولـــــــــــــی زهرا جان نویسنده یِ خوبی میشیــــــــــا باور کن اگه رمان بنویسی کتابات جزوِ پرفروش ترین کتابها میشه
تو خونه خالم اینا هم ناهار خوردیمو بعدش که همه خوابیدن من رفتم توی اتاق پسر خالم ، ( یه سالشه ) بعد اونجا مداد و کاغذ برداشتمو تخلیه اعصاب کردم !!! اما ...
نـــــــوشِ جونت ای جـــــــــــــان عزیزم اما چی گلم؟
نمی دونم چرا ولی بوی نونواییه خیـــــــــــــــــــلی حالمو عوض کرد ... مردم میومدن و نون می خریدن و می رفتن ، منم گفتم بریم نون بخریم !!! درست مثل همه ی مردمای دیگه ... ( چه احساساتی !!!)
من این حس رو دوست داشتم ... البته فکر کنم چون حالم گرفته بود ، این قدر به این حس نیاز داشتم !!! یعنی ، چیزه ... ووووی نمیتونم درست توصیف کنم !!!
میفهمم چی میگی گلم دقیقـــــــــــــآ همینه که میگی به خاطر اون حسو حالت بوده که اینطور دقتت زیاد شده بودو زووم کرده بودی به اطرافت والا قبلا هم بیرون میومدی مگه نه؟
این حس ، که مردم رو نگاه کنی ، شلوغی خیابونا رو نگاه کنی ، رفت و آمد مردم تو پیاده رو ها رو ببینی ، سر و صدای بوق ماشینا رو بشنوی ، خوووووووووووووب به همشون نگاه کنی ، و احساس زنده بودن بهت دست بده... حس کنی که آره ... هنوز زنده ای ... نفس می کشی ... وقتی آدما رو ببینی حس کنی تو هم یکی از اونایی... چه فرقی می کنه ... بعد نفس بکشی ... حتی توی آلودگی هوا ... یه نفس عمیـــــــــــــــــــق بکشی و خدا رو شکر کنی ... که هنووووووووووووووز زنده ای ...
ای جــــــــــــــــــــــــان دوسِت دارم عزیزم خوشحالم از داشتنِ این حسِِ زیبات
سلام مامان خانوم حالِ شما ؟خوبین؟ وای حالا که حودتون تشریف اوردین یه اعترافی میخوام بکنم جلوتون مَنـــــــــا خیلی زهراییو دوسش دارم یه حسِ عجیبی بهش دارم بالاخره میام میدزدمش گفتم که در جریان باشین آخه من دزدِ خوبیم نمیخوام وجدان درد بگیرم در ضمن مامانشو هم دوست دارم قربونتون برم از آشنایی با شما خیلی خوشحالم
من که گفته بودم اکسیر جوانی هستم عزیز
اوه صد در صد
کوچه های قدیمی را باریک میساختند تا آدمهـــــا بهم نزدیکتــــر شوند
حـتی در یک گــــــــذر...
اکنـون چقدر آواره ایـم
در ایـــــن همه اتوبان!!!!!!!
هـــــــــــــــــــــــــــی
شادی جون وبلاگ جونی داری مرحبا
قربانِ شما
شکـــــــــــرآ
به صد یلدا الهی زنده باشی / انار وسیب وانگورخورده باشی
اگریلدای دیگرمن نباشم، تو باشی وتو باشی وتو باشی
پیشاپیش یلدات مبارک
ممنــــــــونم علــــی جان

انشالله سالیانِ سال زنده باشیو سلامت دوستِ من
یلدایِ شما هم مبارک پیـــــش پیــــــــش
شادی جونم من یه روز میام محکم محکم می پرم بغلت !!!

برم شیمی بخونم فردا امتحان داریم
عاشختم خدافز !!!
برو عزیزکم
خدا به همــــــــــرات خانومم
راستی امروز داشتم شیمی میخوندم یهو دلم هوای پیتزا کرد
بعدش مامانمو مجبور کردم داره میاد خونه سر راه برام بخره !!!
عجب بچه ایم منا !!!
ای جــــــــــــــــــــــــان


اینجاست که میگن دل به دل راه داره
چون ماهم دیشب خوردیم
تنها فرقش این بود تو مامانیو مجبور کردی ما شوو جونو
یه نفر هست ، توی وبلاگ سارا هم میاد کامنت میذاره

اسمشم تارا ست
خب؟
بعدش این تارا خانوم اومدن تو وبلاگ من کامنت گذاشتن که:
ببخشید شما با شادی جان همکلاسی هستید؟!!
وااااااااااای شادی منو میگی اینجوری بودما :
الهـــــــــــــــــــــــی بمیرم چه سوالی به ذهنشون رسیده...!!!
خـــــــــــــــــــــــــــــــوب








خوب همکلاسیم دیگــــــــــــــــــه
فقط من یه چند سالی زودتر تموم کردم
مگــــــــــــــــه نه؟
راستی یه چیزی بگم هم از تعجب هم از خنده دق کنیم؟؟؟!!!
تعجب :
خنده :
سلام شادی جان !!!!


کلـــــــــــــــــی از جواب هایی که دادی خوشم اومد !!!
جیــــــــــــــــــــــــــغ !!!
سلام عزیزِ دلــــــــــــــــم


















قربونت برم خانومـــــــــــــم
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفــــــــــــــــش
چقده دلم میخواست الان میومدم یاهوو باهات میحرفیدم
کلی حرف دارم واست که بزنم
حیف که ناهار دعوتم
دادِ همشون درومده دیگه زنگ پشتِ زنگ
ولی گفتم حتمـــــا باید نظراتِ قشنگتو تایید کنم بعد برم
میدونستم میای سر میزنی
شب یا فردا میام پیشت با کلی نظرِ تـــــــــــــــوپ
وای امروز نرسیدم به بقیه دوستایِ گلمم سر بزنم شرمندشونم حتمآ فردا میام
با گوشیم میام نظراتی که دادیو میخونم از تو مهمونی گلکم حتمـــــآ
دوسِت دارم خیلی زیاد ببینم لجِ کی در میاد
ووووووی واسه مامانِ مهربونم سلامِ ویژه منو برسون
این بوس مخصوصِ تــــــــــو (بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس)
این بوسم جا من از مامامن گلیت بکن(بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس)بکنیا یادت نره همین الان
قابلی نداشت گلم
قـــــــــــربـــــــــــونت عــــــزیــــــزم
سلام شادی خانوم...
شما دلت جونه...
مرسی بابت تبریک تولدم...
خوش و شاد و پر شادی باشی...
سلام جنابِ آقایِ م


ممنونــــــــــم
خواهش میکنم شرمنده دیگه دیر رسیدم
تشکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
عکسـ تو ... برعکســــــ تو ...
مدآمـ در آغوش من است .
وای چه خوشگل بود عزیزِ دلم
کوتاه دلنشین و پر از مفهـــــــــــوم
پر حرفیامو ببخش ...
شب بخیر ....
عاشقتـــــــــــــــــــــــــــم عسل بانو


شبت پرستاره عزیزکم
خیلی دوستت دارم...
کاش منم مثل تو باشم که درونم همیشه لباس بچگونه تنش کنه و موهاشو خرگوشی ببنده و جیغ بنفش بکشه که من شادم ...
دنیا هر چی میخواد باشه ...
من مطمئنم تو از من خیلی بهتری زهرا جان




دختری به شادی و سرزندگی تو تا آخر شاده شاده گلم شک نکن
در ضمن این جیغِ بنفشو خیلی خوب اومدیـــــــــا
من عاشقِ رنگِ بنفشم
مخصوصآ رنگِ بلوزی که تو پستِ چند وجب در چند وجبم تنشه خانومه
وای این رنگو میبینم دلم قیلی ویلی میره همچین ضعــــــــــــــف میرم که نگــــــو
شادی صورتم پف کرده از گریه های امروز
چشمامم قرمز شده و پف کرده
خوابمم میاد ...
فقط یه چیزی ...
گریه کردن بجاش خیلی خوبه عزیزم باعث تخلیه نیروهایِ منفی وآرامش دل وسبک شدنت میشه

برو بخواب عزیزِ دلم دوست دارم دیگه فقط به چیزایِ خوب فکر کنی
جــــــانم؟
به نظرت آخرین پستمو حذف کنم ؟
یا بذارم به عنوان یادگار روزای دلشکستگی و یه پست جدید بذارم؟
نظرت خیلی برام مهمه ...
به نظرم بزاری بمونه بهتره




دوست دارم هر وقت میبینیش یادت بیاد که چقدر خوب ومنطقی فکر کردی و خودتو جموجور کردیو رو پاهایِ خودت با تصمیم درست و با اراده یِ قوی ایستادی عزیزِ دلم
خیلی خوشم اومد مثلِ بعضی از این دخترایِ لوسو نازک نارنجی که زانویِ غم بغل میکننو کاسه یِ چه کنم چه کنم دستشون میگیرن وفکر میکنن دنیا به انتها رسیده دیگــــه؛ نبودی گلم
این چند روز یکم از اسم وبلاگم خجالت کشیدم ...
رفتم کتابا رو دوباره خوندم ...
عاشق امیررضا آرمیونم با این حرفا و قصه هاش ...
سرشارم کرد از امید ...!!!!
لازم شد کتابشو تهیه کنم دیگه
خیلی عالیــــــــــه
راستی تو تا حالا کتابای توتویی رو خوندی؟
می دونی چرا اسم وبلاگمو گذاشتم توتویی؟
نه نخوندم


قشنگه برم بخونمش؟
نه چرا گذاشتی؟
حتمــــآ از شخصیتِ داستانش خوشت اومده بوده ؛آره؟
ازاین که سرتو درد آوردم معذرت میخوام....
دختــــــــرمی عزیزکم
دیگـــــــه از این حرفا نزنیــــــــا
از این که تو رو دوست دارمم خوشحالم!!

خیلی خوشحال !!!
منم از داشتــــــــــنت خوشحالم
خیلـــــــــــی عزیزی خانومـــی
امروز همش تو فکر این بودم که بیامو همه اینا رو بهت بگم ...
از این که همه چیو واست تعریف کردم خوشحالم !!!
منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم خـــــــــــوشحـــــــــــــــــالــــــــــــم عزیزِ دلم

یه درس بزرگم گرفتم ...
هیچ عشقی واقعی نیست ...
دنبالش می دوی و میرسی به تنهایی ...
به گریه ...
اما
تنها عشقی که واقعیه...
و همیشه کنارته ...
و وقتی با پای شکسته هم دنبالش بری ،
خودش میاد به استقبالت ،
خداست ...
خدایی که وقتی تنهای تنهاییم هم خیالمون راحته که هست تا باهاش دردودل کنیم ...
مگه نه ...؟
دقیـقـــــــــــــــــــآ
فدات خانومم با این نتیجه گیریت
بعد پاشدم نمازمو خوندم ...
زندگی کردمو نفس کشیدم ...
ای قربونِ دختــــــــــرِ مومن و بااِرادم برم
این که با پر حرفیام سرتو درد نیارم ولی مثل این که این قولم عملی نشد !!!!
ووووی خـــــــــدارو شکـــــــــر
بعد کلی با خودم عهد بستم که دیگه امیدوار باشم به زندگی و به این چیزا فکر نکنم و بیشتر به درسم توجه کنم !!!
به خودم قول دادم که شاد باشم و از دنیای کودکانه ام لذت ببرم
و هیچ غمی رو راه ندم
به خودم قول دادم بیام وبلاگت و همه چیو برات بنویسم
به خودم یه قول دیگه هم دادم که زدم زیرش ...
این که...
جـــــــــــــــــــــونم عـــــــــــــزیــــــــــــزم


حالا شدی زهرایِ دوست داشتنیِ خودم
زهرایِ شادِ و شنگــــولم
چــــــــــه قولـــــی؟؟؟
بعدش کلی با خدا درد و دل کردم...
( خیلی آروم شدم ...)
این بهترین کارِ ممکن بود قربونت
خب ...
بعدش به خاطر این خیال پردازیام کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گریه کردم !!!
وای شادی نبودی ببینی همه ی آب بدنمو تبدیل به اشک کردم...!!!!
الهــــــــــــــــــی نباشم

ولـــــــــــــی زهرا جان نویسنده یِ خوبی میشیــــــــــا
باور کن اگه رمان بنویسی کتابات جزوِ پرفروش ترین کتابها میشه
ولی کاش فکر نکرده بودم ....
فکرای بدی اومد تو ذهنم !!!
یه قصه ساختم واسه خودم ...
یه قصه غم انگیز دردناک ...!!!!
چـــه قصــــــه ای گلم؟؟؟
چراغو خاموش کردمو نقاشی رو هم ول کردم ،
رفتم روی تخت و شروع کردم به فکر کردن درمورد این که چی میشه!!!!
خیلی احمقانه اس مگه نه ؟!!!
نه عزیزم کاملآ طبیعیه
دیدم هر کاری می کنم اعصابم آروم نمی شه ...
فکر این مامان مهربونه و دسته گلشون ، دلمو می سوزوند ...
یه چیزی تو دلم درد می گرفت ...
الهــــــــــــــی قربونِ دلت
تو خونه خالم اینا هم ناهار خوردیمو بعدش که همه خوابیدن من رفتم توی اتاق پسر خالم ، ( یه سالشه )
بعد اونجا مداد و کاغذ برداشتمو تخلیه اعصاب کردم !!!
اما ...
نـــــــوشِ جونت

ای جـــــــــــــان عزیزم
اما چی گلم؟
خاله ام و شوهرش و بچه هاش ، اتفاقی اومدن دم خونمون و منو بردن خونه خودشون !!!
البته تو راه کلـــــــــــــــی خرید کردیم !!!!
( همش یاد تو بودم !!!)
جانم چه خوش موقع اومدن
ووووووووووووووووی واقعــــــــــآ
وقتی رسیدیم خونه ...
حالم ...
اون طور که فکر می کردم ...
خوب نبود ...
خوب میشه عزیزم
زمان میبره
عابر بانک هم شلوغ بود !!!!
کجا که شلوغ نیست بگـــــو!!!!
نمی دونم چرا ولی بوی نونواییه خیـــــــــــــــــــلی حالمو عوض کرد ...
)
مردم میومدن و نون می خریدن و می رفتن ، منم گفتم بریم نون بخریم !!!
درست مثل همه ی مردمای دیگه ...
( چه احساساتی !!!
قشنگـنــــــــــــــو پاک عزیزم
رسیدیم دم یه نونوایی ...
بـــــــــــه ...
عاشق بوی نون تازه ام !!!!
اونم توی هوای سرررررررررد !!!!!!
وووووووی چـــه اشتها آور
بعدش راه افتادیم و تو پیاده رو قدم زدیم...
من بازم به مردم نگاه کردم ...
به آدمایی که توی پالتو هاشون قایم شده بودن
یا توی چکمه هاشون غرق شده بودن ...
جــــــــــــــا من خالی بوده پس
من این حس رو دوست داشتم ...
البته فکر کنم چون حالم گرفته بود ، این قدر به این حس نیاز داشتم !!!
یعنی ،
چیزه ...
ووووی نمیتونم درست توصیف کنم !!!
میفهمم چی میگی گلم

دقیقـــــــــــــآ همینه که میگی
به خاطر اون حسو حالت بوده که اینطور دقتت زیاد شده بودو زووم کرده بودی به اطرافت والا قبلا هم بیرون میومدی مگه نه؟
این حس ،
که مردم رو نگاه کنی ،
شلوغی خیابونا رو نگاه کنی ،
رفت و آمد مردم تو پیاده رو ها رو ببینی ،
سر و صدای بوق ماشینا رو بشنوی ،
خوووووووووووووب به همشون نگاه کنی ،
و احساس زنده بودن بهت دست بده...
حس کنی که آره ...
هنوز زنده ای ...
نفس می کشی ...
وقتی آدما رو ببینی حس کنی تو هم یکی از اونایی...
چه فرقی می کنه ...
بعد نفس بکشی ...
حتی توی آلودگی هوا ...
یه نفس عمیـــــــــــــــــــق بکشی و
خدا رو شکر کنی ...
که هنووووووووووووووز زنده ای ...
ای جــــــــــــــــــــــــان

دوسِت دارم عزیزم
خوشحالم از داشتنِ این حسِِ زیبات
توی راه ،
من یه حس عجیب داشتم ...
نمیدونم تا حالا این حس برای شما هم به وجود اومده یا نه...؟
الان میگم ...
چـــــــه حســــی؟؟؟
با مامانم رفتیم یه گوشواره همینطوری خریدیم واسه من !!!
...
واااااااااااااااااااااااای چـــــه خـــــــــــوب
بیرون هوا سرد بود...
آخـــــــــــــی
اینجا هوا عـــــــــالی بود
تو پرانتز بگم :
هنوز حالم گرفته بود ...
یعنی یکم سبک بودم اما هنوز بغض داشتم ...
حق داشتی عزیزکم
بعدش حوصلم سر رفت با مامانم رفتیم بیرون از خونه یه چیزی بخریم ...
وَوووو جایِ من خـــــــــــــالی
داشتم می گفتم ...
بگــــــــــــــــــــــــــــو عزیزِ دلم
ای قربونِ مامانت
راستی ، تو کلامم کارخونه شکر ،
مامان سلام میرسونه !!1
مامان:
ــ سلام شادی جان !!!
ای جــــــــــــــــــــــــــان











شکر عســـــــــــل قنـــــــــد و نبـــــــــــات
وااااااااااااااااااای فــــــــــــــدایِ مامانِ مهربون
سلامت باشه الهـــــــــــــــــــــــــــــی
جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم
سلام مامان خانوم
حالِ شما ؟خوبین؟
وای حالا که حودتون تشریف اوردین یه اعترافی میخوام بکنم جلوتون
مَنـــــــــا خیلی زهراییو دوسش دارم یه حسِ عجیبی بهش دارم
بالاخره میام میدزدمش گفتم که در جریان باشین
آخه من دزدِ خوبیم نمیخوام وجدان درد بگیرم
در ضمن مامانشو هم دوست دارم
قربونتون برم از آشنایی با شما خیلی خوشحالم
به وب همتون سر زدم ولی کامنت نذاشتم ...
آخه تحقیق دینی داشتم !!!
بعدش ...
مهم نیست همین که اومدی کافیه ملوسم
برای خیانت ،
هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام
به انـــدازه تــــظـــاهـــر
به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت ...
اوهـــــــــــــوم
داداشام کلاس داشتن رفتن ...
من و مامانم صبحونه خوردیمو من اومدم اینترنت ...
بعدش ...
به من سر زدی دیدی چه دلتنگتــــــــــــــــم
متوجه شدی؟