
کلاغ جان ...
قصه من به سر رسید ...
سوار شو ...
تو را هم تا خانه ات می رسانم ...

کـودکـی در مـن
بـه نمـاز آیـات مـی ایسـتد !
وقـتـی کـه...
یـاد تــو ...
دلـم را...
مـی لـرزانـد

من درد می کشم
تـو اما چشم هایت را ببنـد !
سخت است بـدانــم می بینی ،
و بی خیــــــــــالی...


کـــآش حـداقـل جَـــوآنمـردے مے کـــردے
و مهـــربانے اَم رآ بهــآنه ے رفــتنـتــ نمے کـــردے
تــآ مـن مـــجبـور نـــشوم
هـــر روز سَنــگــ رآ نـــشان دلــــم بـدهمــ
و بــگویـم اگـــر مثـل ایــــטּ بــودے ،



حتی کفـش هــم اگـــر تنــگ بـاشــد
زخـــم مـــی کنـــد
وای بـــه وقتــــی کــه دل تنــــگ بـاشــد...


گاه می خواهم فرار کنم
از تو، از خودم
اما به کجا؟
هوا هم بوی تو را میدهد
یک، دو، سه ...
نفس را در سینه حبس میکنم
چشمانم را میبندم
پلک هایم را محکم میفشارم
تصویر تو لحظه به لحظه پررنگتر میشود
بوی تو در سرم میپیچد
مست میشوم
دستانم را به زاویه نود از بدنم باز میکنم
میچرخم، میچرخم، میچرخم
بر مدار زمین برخلاف عقربههای ساعت
مست میشوم... گیج میخورم ...
انگار نفس را با تو یکجا بلعیدهام
یک، دو، سه ...
آه میکشم
معلق میشود یادت ...
و عطرت یکجا در هوا مست میشود
