
خاطرات نه سر دارند نه ته..!
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند...
میرسند گاهی وسط یک فکر...
گاهی وسط یک خیابان...
و گاهی حتی وسط یک صحبت...
رگ خوابت را بلدند...!
زمینت می زنند...
خاطرات تمام نمی شوند...
" تمامت می کنند"...!




خدایا...
ازتو دلگیرم...
به قولت وفا نکردی..
گفته بودی حق انتخاب دارم...
پس چرا انتخاب ام در آغوش دیگریست...؟؟




اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمیدرند!
به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند.


گــاهــــی آدم در بیست سالگــــــی میمیرد؛
ولـــــــــــی در ...
هفتــــــاد ســــالگـــــــــــــی دفــن میشــود.
مثـلِ مـــــــــن!!!


اندوه
همان شبی است
که رو به روی آئینه
به تماشای کسی می نشینی
که تا صبح
اشک هایش را شماره می کند ...




گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی
و با لبخندی سرد میگی: نه , هیچی..


چگونه دست دلم را بگیرم ودر کنار
دلتنگیهایم قدم بزنم
در این خیابان
که پر از چراغ و چشمک ماشینهاست
…نه آقایان:
مسیر من با شما یکی نیست
از سرعت خود نکاهید
