دلخسته

دلخسته

قصه ی دلتنگی های مـن
دلخسته

دلخسته

قصه ی دلتنگی های مـن

خــاطــــــرات










خاطرات نه سر دارند نه ته..!


بی هوا می آیند تا خفه ات کنند...


میرسند گاهی وسط یک فکر...


گاهی وسط یک خیابان...


و گاهی حتی وسط یک صحبت...


سردت می کنند...


رگ خوابت را بلدند...!


زمینت می زنند...


خاطرات تمام نمی شوند...


" تمامت می کنند"...!






ازتو دلگیرم...








خدایا...




ازتو دلگیرم...




به قولت وفا نکردی..




گفته بودی حق انتخاب دارم...




پس چرا انتخاب ام در آغوش دیگریست...؟؟






نمـــــــــایش








این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...


تظاهر به بی تفاوتی،


تظاهر به بی خیـــــالی،


به شادی،


به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...


اما . . .


چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

 


 


دنیایِ من








اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند



دیگر گوسفند نمیدرند!



به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند.






مثل من







گــاهــــی آدم در بیست سالگــــــی میمیرد؛


ولـــــــــــی در ...


هفتــــــاد ســــالگـــــــــــــی دفــن میشــود.


مثـلِ مـــــــــن!!!



  

اندوه








اندوه


همان شبی است


که رو به روی آئینه


به تماشای کسی می نشینی


که تا صبح


اشک هایش را شماره می کند ...




نه , هیچی..







 

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...



میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...



اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!



اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی



و با لبخندی سرد میگی: نه , هیچی..








شک ندارم









هیچ گرسنه ای باقی نمی ماند 


شک ندارم همین روزها


همه سیر میشوند, از زندگی....





درکنار تو






 

دارم پیر میشوم


انگار جوانی فقط


درکنار تو معنـــا داشت




نه آقایان ...









چگونه دست دلم را بگیرم ودر کنار 


دلتنگیهایم قدم بزنم


در این خیابان


که پر از چراغ و چشمک ماشینهاست


نه آقایان:


مسیر من با شما یکی نیست


از سرعت خود نکاهید


 من آداب دلبری را نمی دانم