X
تبلیغات
نماشا
رایتل




























دلخسته

قصه ی دلتنگی های مـن








  



 

تازه فهمیدم خدایم این خدا ست....
 

 

  

   

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

 

 

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا


 

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

 


ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

 


اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان 


رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش 


 

دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب 


 

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در  حضورش راه نیست 

 

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود 


 در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

  

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها

 

 

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست 


 

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است 


 

تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند 


 

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند  


 

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند

 

 

با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود

  

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

 

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود 


 مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

  

مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود

  

 ***** 


تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

 

 

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

 

 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست! 


 گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

 

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد 


 گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟ 


 گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست 


 

مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

 

 

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد

 

 

می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد 


 چکه چکه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد 

 

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد 


 می توان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد 


 می توان درباره هر چیز گفت
می شود شعری خیال انگیز گفت....

 

***** 


تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست  

 


دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر 

 

                                                                                  
                                                                   

   

انشاالله فردا عازم حرم امن الهی و مدینه منوره هستم و

خداوند را شاکرم

که به این حقیر توفیق زیارت خانه خود را عطا فرموده

مطمئناَ اگر خداوند بزرگ دعای بنده را بپذیرد،دعاگوی همه عزیزان خواهم بود

 


 

نوشته شده در دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393ساعت 12:55 ب.ظ توسط شادی نظرات (412)